باقر آل محمد(ص) آمد
مژده كان پرتو سرمد آمد
علم و دانش زده زانوي ادب
بر زمين ، چونكه سرآمد آمد
آسمانها و زمين غرقه نور
آنكه پهلو به ثرا زد آمد
لطف حق كامل و يكباره رسيد
هم نود آمد و هم صد آمد
از قدومش غم عالم طي شد
رحمت وافر و بي حد آمد
سبط والاي حسين بن علي
عطر جان پرور احمد آمد
- ديروز
شما بزرگترهاي بزرگوار حتما يادتان هست آن قديم ها را كه پنج خانواده در يك خانه با پنج اتاق در كنار هم زندگي مي كردند. هر خانواده يك اتاق داشت با حداكثر دو سه متر ايوان جلوي آن كه تنها حريم خصوصي ساكنان بود. يك گوشه هم يك دست به آب يا همان توالت امروز خودمان براي استفاده همگان داير شده بود و اتاق كوچكي هم كه نقش يك آشپزخانه مشترك را بازي مي كردو آن وقت مجموعه اين حريم هاي خصوصي و عمومي دور تا دور يك حياط پر درخت و با صفا بود كه يك حوض و يك شير آب هم در وسطش قرار داشت كه همين آخري سينك ظرفشويي و ماشين لباسشويي خانمهاي زحمتكش خانه و حمام و استخر تابستاني پسر بچه ها را تشكيل مي داد. حمام خصوصي هر خانواده هم ، حمام عمومي سركوچه يا چهار تا كوچه پايين تر بود.هر روز صبح تا غروب ، اين حياط همه كاره پر مي شد از سرو صدا و شور و بازي بچه هاي قد و نيم قد اهل خانه كه با گرگم به هوا و خرس وسط و پليس بازي و ... امان بزرگترها را مي بريدند و نبود روزي كه توپي وسط تشت لباس يكي از مادرها نيفتد يا ظرفهاي تازه شسته شده لب حوض با شيطنت پسربچه هاي بازيگوش ، وسط حياط ولو نشود و داد مادرها را در نياورد. آن وقت نفرين و ناسزا بود كه فضاي حياط را پر مي كرد، اما كيست كه نداند همه اينها فقط از نوك زبان بود و هيچ مادري اين حرفها را قلبا ، نه به بچه هاي خودش و نه به بچه هاي سايرين روا نمي داشت. دخترهاي خانه هم كه خيلي آرامتر از پسرها بودند يا گوشه اي از حياط مشغول يه قل دو قل مي شدند يا با تكه گچي يا ذغالي و تكه اي موزاييك يا مرمر شكسته يك سرگرمي دلچسب و بدون خرج براي خودشان جور مي كردند به نام «لي لي» يا به قول خودشان:«ليله».
اين حال و هواي عمومي آن خانه ها بود، اما وضعيتهاي ويژه اي هم هر از چند گاهي براي اهالي رخ مي داد. مثلا مريض شدن يكي از بچه ها، مقروض شدن يكي از پدرها، باردار شدن يكي از مادرها و.... يكي از اين وضعيتهاي ويژه كه از قضا شيريني خاصي هم داشت، آمدن ميهمان بود. ميهماني كه براي يكي مي آمد، انگار قوم و خويش همه اهالي بود. اول از همه و بدون هيچ حساب و كتابي، بچه هاي خانه با بچه هاي قد و نيم قد ميهمان دوست مي شدند، انگار كه صد سال است همديگر را مي شناسند و البته خيلي قبل تر از آمدن ميهمان، همه مادران خانه به فراخور وسع و توان خود به كمك مادر ميزبان مي رفتند و هر چه كم و كسري داشت برايش فراهم مي كردند. تازه تا همين جا هم راضي نمي شدند و تا پختن غذا و پذيرايي و شستن ظرفها و بدرقه ميهمان به سرانجام نمي رسيد، از پا نمي نشستند.... خلاصه خانه هاي آن روزهاي شهر ما هر روز پر بود از اين زندگيهاي خاطره انگيز و رويايي.
همه اين آدمها ، يك اسم مشترك داشتند:«همسايه» يا «همساده». آن روزها، همسايه، هم، سايه بود و هم، ساده. به ندرت مي شد سايه لطف و همدردي و ياري همسايه ها را در كمال سادگي و از صميم قلب، احساس نكرد. اگر چه دستهاي مادران آن روزها از فرط شستن ظرف و لباس با آب سرد روزهاي يخبندان حياط و حوض، چروكيده شده و از ميان پوست ترك خورده شان خون جاري مي شد، در عوض، گرماي دل صاف و اميدوارشان كه از ديوار تك اتاق خانواده رد مي شد و با قلب مهربان زن همسايه پيوند مي خورد، فردايي زيباتر و صميمي تر را نويد مي داد.
- امروز
- امروز هم پنج خانواده و شايد هم پنجاه خانواده در كنار هم در يك ساختمان زندگي مي كنند. اما فرقهاي زيادي بين اين ساختمان با آن حياط قديمي و اين در كنار هم بودن با آن در كنار هم بودن هست. اين ساختمان يك مجتمع مسكوني بزرگ يا كوچك است كه چندين آپارتمان را در خود جاي داده است . ديگر از آن توالت و محل ظرفشويي و لباسشويي عمومي خبري نيست. ديگر لازم نيست اهالي خانه براي رفتن به دستشويي در حياط صف بكشند يا اينكه داد مادرها به خاطر افتادن توپ بچه ها در تشت لباس و ولو شدن ظرفهاي شسته شده بر اثر بازيگوشي بچه ها به آسمان برود. هر آپارتمان براي خودش توالت و حمام و ماشين لباسشويي و سينك ظرفشويي جداگانه دارد. ديگر موقع شستن لباس و ظرف ، چشم هيچ مادري به چشم زن همسايه نمي افتد تا سر حرف باز شود و با هم درد دل كنند و از مشكلات هم با خبر شوند تا شايد بتوانند كاري براي هم بكنند.خلاصه اينكه زندگي امروز خيلي راحت است و خيلي از مشكلات ما حل شده است. واقعا جاي قديمي ها كه از ميان ما رفته اند خالي! البته آدمهاي امروز هم مثل قديمها در كنار هم زندگي مي كنند، اما فقط به اين دليل كه ديوار آپارتمانهايشان يكي است . تنها جايي كه شايد بشود با همسايه ات روبرو شوي، راهرو و راه پله بين واحد هاست كه آن هم به خاطر آداب آپارتمان نشيني ، آدمها مجبورند آسته بيايند و آسته بروند تا مبادا شاخشان به كسي بخورد و سرو صدايشان آرامش همسايه ها را به هم بزند. بنابراين كسي از رفت و آمد ديگران خبر ندارد تا چه رسد به ديدن همسايه و باز شدن سرحرف و درد دل و .... تازه اگر هم چنين اتفاقي بيفتد، طبق قوانين آپارتمان نشيني و به خاطر ممنوعيت سرو صدا در راهروها، بايد فورا حرفت را نصفه و نيمه تمام كني و به واحد خودت بروي.
امروز اگر برايت ميهمان بيايد نه تنها هيچ يك از همسايه ها براي كمك نمي آيد ، بلكه موقع محاسبه هزينه آب و گاز و ... همه يادآوري مي كنند كه رفت و آمد شما بيشتر بوده و بايد از پول آب و گاز سهم بيشتري بدهيد. امروز حتي بچه هاي همسايه هم تمايلي به دوست شدن با بچه هاي ميهمان شما ندارند، چون ميهمان مورد نظر يا اصلا بچه نداردو يا بچه تك دانه اش را با خود نمي آورد، چون خيلي وقت است كه شعار دو بچه كافي است به فرهنگ يك بچه كافي است تبديل شده است.
خلاصه اينكه امروز از سايه هم سايه ها و هم ساده هاي با صفا و ساده ديروز خبري نيست. اگر كسي در يك جاي دور افتاده اي هنوز از از اين نعمت بزرگ بهره مند است ، قدرش را حسابي بداند.
باغ عمرت سبز از ايمان شود
با ظهور مهدي صاحب زمان
دردهايت جملگي درمان شود
اين بهار و صد بهار پيش رو
با صفا همچون بهارستان شود
اين قصه را كه من غلامم شنيده اي
من هم يكي ميان هزاران غلام تو
آقا بگو كه تو نامم شنيده اي؟
همچو خورشيد دل آراست حسن
گل ريحانه طاهاست حسن
نفسش همچو مسيحاست حسن
دست لطفش يد بيضاست حسن